بعد از ظهر همان روز دریکی از محلات حاشیه نشین شیراز به عقد مردی در آمد که به نظرش عجیبترین مرد دنیا بود. مطلقا حرف نمیزد فقط در جایی که ایستاده بود مدام تکان میخورد و آرام و قرار نداشت. موقع امضاء صیغه نامه مادر سالخورده دست پسرش را گرفته بود و چند تا خط خطی روی کاغذ انداخته بود. معصومه از زیر چادر به سمت پدر نگاهی انداخته بود معلوم نبود پدر چه حالی داشت شاید چیزی بود میان تحیر و ندامت. سر انجام با همان قامت نحیف و درمانده جلو آمده بود و به نشانه ی خداحافظی دستی به سر شانه ی دامادی که هیچ شباهتی به داماد ها نداشت زده بود. یادش نمی آمد که جزچند بارآن هم به شکل اتفاقی تماسی با پدر داشته با این حال آن روز ذره ذره ی وجودش آغوش پدر را فریاد می زد شاید اگردخترش را در بغل می گرفت و وحشتش را در می یافت پشیمان می شد و از همانجا با هم بر می گشتند، چه بسا او هم این شانس را داشت که مانند بقیه دختر ها در ده خودشان ازدواج کند ولی آخرین کلامی که از پدر شنید یک" مواظب خودتان باشید " ساده بود آن هم خطاب به همه ی جمع. این را گفت و رفت حتی به طرف دخترش هم نگاهی نینداخت .هنوز هم وقتی پاهایش سنگین می شد به یاد روزی می افتاد که با پیرزن و پسرش از محضر بیرون آمدند قادر نبود پاهایش را تکان دهد او مانده بود با دنیایی ازهراس و بهت. دلش میخواست آنقدر میدوید تا به دورترین مکان دنیا میرسید ولی با پاهایی
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی
تاريخ: پنجشنبه
12 بهمن
1396 ساعت: 22:10