خرید بک لینک
بعد از ظهر همان روز دریکی از محلات حاشیه نشین شیراز به عقد مردی در آمد که به نظرش عجیبترین مرد دنیا بود. مطلقا حرف نمیزد فقط در جایی که ایستاده بود مدام تکان میخورد و آرام و قرار نداشت. موقع امضاء صیغه نامه مادر سالخورده دست پسرش را گرفته بود و چند تا خط خطی روی کاغذ انداخته بود. معصومه از زیر چادر به سمت پدر نگاهی انداخته بود معلوم نبود پدر چه حالی داشت شاید چیزی بود میان تحیر و ندامت. سر انجام با همان قامت نحیف و درمانده جلو آمده بود و به نشانه ی خداحافظی دستی به سر شانه ی دامادی که هیچ شباهتی به داماد ها نداشت زده بود. یادش نمی آمد که جزچند بارآن هم به شکل اتفاقی تماسی با پدر داشته با این حال آن روز ذره ذره ی وجودش آغوش پدر را فریاد می زد شاید اگردخترش را در بغل می گرفت و وحشتش را در می یافت پشیمان می شد و از همانجا با هم بر می گشتند، چه بسا  او هم این شانس را داشت که مانند بقیه دختر ها در ده خودشان ازدواج کند ولی آخرین کلامی که از پدر شنید یک" مواظب خودتان باشید " ساده بود آن هم خطاب به همه ی جمع. این را گفت و رفت حتی به طرف دخترش هم نگاهی نینداخت .هنوز هم وقتی پاهایش سنگین می شد به یاد روزی می افتاد که با پیرزن و پسرش از محضر بیرون آمدند قادر نبود پاهایش را تکان دهد او مانده بود با دنیایی ازهراس و بهت. دلش میخواست آنقدر میدوید تا به دورترین مکان دنیا میرسید ولی با پاهایی

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 22:10

خیابان ها کم کم شلوغ میشد. بچه را در بغل گرفته بود و دنبال جای مناسبی می گشت، از روز های قبل کمی دیرتر میرسید ولی ارزشش را داشت. به یاد اولین روزی افتاد که به تهران آمدند. چند ماهه حامله بود، شوهرش به هم ریخته بود و مادر شوهرش که مغز متفکر خانواده به حساب می آمد میان آن همه شلوغی و رفت و آمد، هاج و واج به اطراف مینگریست. قرار بود که یکی از آشنایان برای شوهرش کار شب پایی در باغی که کارگاه تراشکاری در آن واقع بود پیدا کند کاری که هرگز جور نشد و آوارگی هایشان از همان جا آغاز شد. شیراز که بودند یک سالی در یک خانه قدیمی که صاحبخانه هر اطاقش را به یک خانواده اجاره داده بود ،زندگی می کردند و اموراتشان را با پاک کردن سبزی می گذراندند اما زندگی در تهران داستان دیگری بود نه توانایی رفتن به بازار روز تره بار را داشتند نه مشتری برای سبزی ها می شناختند نه خیابانها را. پیرزن سر انجام و ازسر نا چاری به تکدّی روی آورد. معصومه هم که حالا شکمش بر آمده شده بود می نشست کنار پیرزن و لیف و سنگ پا می فروخت. طی سه سال آینده سه بار دیگر هم حامله شد اما فقط همان اولی زنده ماند دخترک نحیف و رنجوری که بی دلیل گریه می کرد. معصومه دلسوزی مادرانه نسبت به او احساس نمی کرد. مدتها بود که به مواد رو آورده بود  گدایی می کرد و شبهایی هم میشد که در جایی غیر از به اصطلاح خانه ی خودشان می خوابید تا اینکه یک روز با پ

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی